تبليغاتX
جای پاهایی بر قشنگی دیوانه
به باد

که نام کوچک من بود

و باد آمد

و روزی

مرا با خود برد

اکنون

دیرزمانی است که می ترکم

تو بگو

از گیسوان من چه مانده است؟!

جز لاشه ی ابرگون رویاهای ژرف

رویایی

در حباب...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/27ساعت 23:53  توسط saral | 
بی خواب و خواهش حتی

از جام واژه های طلا سرمی کشیدی

از روی نارون ها

با پوست در گل نشسته ی مهتاب...

در من شبیه تو می شد

انگار

محول و یا حول و لا قوت

در سمت و سوی خاموشی

در من صدای تو می شد

از ناوک ترش تمشک

بر زبان بی زبانی عشق...

شیرین نشسته بر تب زردآلو

در من

فرهاد تیشه می کشید

چیزی شبیه تو می ساخت

بر کوه قلب

تپیدن ممنوع

تکفیر شکل تو می بست

جرم همیشگی من بود

جرمم همیشگی تو

از زخم مهر قلقله می کردم

تکثیر می شدم به هیئت پروانه

در یک تصاعد تسلیم

ضربدر هزار باکره می گشتم

دستت حسابم کرد

دستت که روی برگه ی موهایم

هی می نوشت

درخت می زایید

قد می کشید

مشق خودش را:گنجشک و سار و قناری

هی می نوشت

یک در میان :گنجشک و ساز و شعر و سار و قناری...

دستت که خط می زد

بر صورت لیمویی ام

رد طنین آب تنی ات را

تابستان سخی تنی ات را

لب های گس شده ات که می رفت

تا مستی ماه را

از چهره ی شگفت زنانه بیرون کشد...

گویند

داغ ستاره

هرچند صد سال نوری از صبر مرده باشد

بر دل شب می ماند

مثل

جای دو چشم  گرگرفته ی آشوب

بر پلک های محو و نازک زن...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/07ساعت 18:2  توسط saral | 
وظیفه ی من نبود بیرون کشیدن تو از ته چشمانت

وظیفه ی تو بود

که چشم هایت را که می بندی

مرا گم نکنی

وظیفه ی من نبود چاره جویی از عشق

وظیفه ی تو بود

گرفتن دست نور

و اوردنش به چارچوب کثرت تنهایی ام

وظیفه ی من نبود

جهان را به اشوب برانگیختن

افتادن به شور طغیان و

دوار مست شدن در تو

وظیفه ی من نبود

رفتن برای همیشه از تو

از به عصر های صلح در به ساحل کارون

از ان همه بیتوته در اشکخنده و اه

این ها هیچکدامشان وظیفه ی من نبود

می دانی،می دانی.....

تنها وظیفه ی من این بود

که عاشقت بشوم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/01ساعت 14:27  توسط saral | 
قادر به رفتن ابم

چون رود

تمام صدایم از سنگ است...

---------------------------------------------------

تمام ادامه ها ادامه دارن

درست مثل نقطه ها

که می توانند نقطه چین شوند...

------------------------------------------------------

عزیزم

ماهی فقط سه حرف است

دریا فقط دو حرف است

می فهمم

ماهی ها چرا اشک نمی ریزند!

----------------------------------------------------

شب در موهای من شهید شده

تو را می خواستم که تگرگ ماه بر پیشانی ام می کوبد!

----------------------------------------------------

شاید از ما

شاید تو

شاید من

شاید یکی از ما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/25ساعت 16:16  توسط saral | 
مریم به مریم امده بود

خیس از بر شهادت باران ها

که تو برداشت های قشنگی

برداشتی از من و برگشتی

لبالب از شراب

من ناب می شوم و بوی مشکوک تو می برد

دل را

این ماه دیوانه را

به اسمان خط زده ی شهر

که دلگیرم از غبار هرزه ی هرروزه اش

که دوره ی خمیازه های خسته ی خواهش

می بارد از عبور تنان خیابان هاش

در من ادامه تو بودی تو

حواست نبود که نیستی

نیستی خودت را

و بازی از کجای چشم تو بر می خورد!؟

از کدام ترانه ای که خواندم گوشت را!؟1

صدایم را که خلاصه ی زیبای خواصم بود

پاشیدم بر بر دریات

حتما از تلاطم کفی ات بود

که خیس می شدند کلملت و بر می گشتند رو به خودم

تو به خودم

بر می گشتی رو به خودت

برمی گشتی از من و

به روی خودت هم نمی اورند دستانت

که هنوز بوی زخم های مرا دارند...

گازم بزن

تهاجم رویا

بر خواب های خام تنی ام

گازم بزن

عبادت عریان

بر گرد استوانه ی وحشانت

گازم بزن دهان برنده

با واژه های رنگین کمان و پروانه

گازم بزن

از من چیزی بکن

که اضافه شوی

اضافه بیاوری چیزی

شاید

معکوس شدیم

تو تکه ای از من ببری و

من

هی تمام تو را فرو بکشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/12ساعت 21:14  توسط saral | 
وقتی طوفان می امد

شکوفه از درخت روان بود

افتاب چه می وزید

بر برهنگی چشم

 وقتی طوفان می امد

زیر ابر ولگردی خیس می شدیم

می شدیم از درد

می پیچید گرد شوق هوایم

تندی در

 تکاورچشم سیاهت

می پیچید

می ریخت از بهار جوانم

می ریخت

تمام ،خزان می ریخت

چکان چکان چکیده ی قلبم

می رفت در دلی که فرو ریزد

می رفت در بر طپش اوار

که در خروش پنجره رد می شد

ان چهره از تحیر بیدار

رگ می زد

بر خاطرات باور و معصوم

دلکودکان بوسه و دیدار!

وقتی غبار شد همه جا گم رفت

وقتی سکوت ،هیچ به سر می کرد

دیدم یک اشنا

 که انگار زنده بود،  نفس می زد

که انگار خواب مانده بود و  نمی فهمید

تغییر فصل فاصله را در ما

دیدی؟! 

تو عاقبت

همان جا ماندی

در لا به لای شاخه ی موهایم...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/27ساعت 1:5  توسط saral | 
گل مریم

گل مریم

گل مریم

اما به چه کار می ایی تو ای گل مریم؟

در سینه ام گل مریمی بود

گل مریمی بود در سینه ام

نباید فراموش کنم ان شب را که در سینه ام گل مریمی بود

به هیچ روی نباید از خاطر برم

که

در سینه ام گل مریمی بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/24ساعت 12:7  توسط saral | 
سلام

اسم این شعرو هرچی خودتون دوست داشتین بذارین

...........................................................................................................................................

همه ی دنیا با چشم هایش به تو می گفت

سعی کن بستنی ات را بخوری و ساکت باشی

رباعیات بوسعید می خوانی

نور را می بینی

نغمه در نوا

اواز برگ ها

شور انگیز رقص نارون ها را

با این حال از تو می خواهند

بستنی ات را بخوری و ساکت باشی

روبروی گنبد ها می استی

محو می شوی در

خاکی

خاکی

خاکی ها

تو باید بستنی ات را بخوری

فیروزه ای

رنگ پریده ایست از عشق

و تمام حرف های دوستت دارم را

رعشه های زیبا را

زهر قمار لبخندت را

می گذاری روی میز

درحالی که می گریی

درحالی که گلویی نداری!

و بستنی غرق می شود زیر بارانت

وبستنی شورِ شور

فرومی ریزد بستنی

می شنیدی؟!

همه ی حرفشان همین است:

سعی کن

سعی کن

این بستنی را بخوری

و برخیزی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/24ساعت 13:50  توسط saral | 
جعبه ی مدادرنگی هایم را

بر می دارم

تا خطوط مهربانی ات را بکشم

نیمی سرخ

نیمی سبز.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 21:35  توسط saral | 
من پرم 

من امشب پرم از چیزهایی که دیگر وجود ندارند

از شعر و

اواهای عاشقانه اش

از نمایش زیبای تناتن در طلوع

از اشنایی گونه با نوازش

بیماری غریبانه

بوسه و پرهیز!

من پرم 

من امشب پرم از جمهوری سرنگون

از حکومت خواب های سرگردان

رنج هایی که دیگر هرگز

رنگشان را نمی بینم

من پرم

من امشب پرم از این همه خالی

قاب های بر دیوار

لبخندهای ثابت

رد پای محبت های انی

من پرم 

من امشب پرم از چیزهایی که دیگر ندارمشان

از اندوه جاری

اشک های گذشته

به دریا رفته

و می بینی چه خاموشم و امشب انچنان سرشارم

که احساس می کنم دیگر

زمان مردن است!

و من پرم 

و من امشب پرم

و صورتم را 

به پنجره ی سپیده چسبانده ام

تا زندگی نور را بشنوم

و میمکم با شش هایم

اولین وزش هایش را

خمار دهانش را

افتاب که سرزند

سپیده می شویدم از خود

و باد خواهم کرد

درست مثل بالنی

که هوای عشق به سرش زده باشد

و بتپد به شوق رنگین کمان بالاها

و بر همه جای زندگی

بر همه ی پیشانی های بلند

بر سپیدی همه ی کاغذ ها

بر همه ی کتاب هایی که خواندم و نخواندم

بر تنه ی درختان رقصان بالتیک

بر ابر های پفکی با نمک

بر معراج خسته ی دیش ها بر بام های شهر

بر چهره ی مادرم،مادرت

بر دستان پدرم،پدرت

بر شکوفه و گیلاس و بال مرغ ها و کوله بار مسافران و گاری های نان خشکی ها و

مدادرنگی ها...

امشب انگشتی خواهم زد!

که بگویم که من بوده ام

زندگی کرده ام

که باز گویند

او بوده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 8:8  توسط saral | 
سلام به بامداد بیدار

در این روز گار غریب،به روشنی اش

بسا درود

بسا شور

............................................................................................................................................

و زلف های تو حتی شبیه خرمن بود

و حرف های تو حتی صدای گنبد داشت

و او که شاعر بود

وشاد بود از این پرسه های اواره

و شاد بود از این ایه های بی تفسیر

سکوت کرد و حواسش دچار هذیان شد

سکوت کرد و تو را دید که پیش می رفتی                         و برف های زیادی به راه باریدند

و رو به تاریکی 

به پادشاهی قطب جنوب می رفتی

به فتح سایه و زخم!

و سیب مانده هنوز 

به شاخه های گناه...

در ان سکوت 

قبایلی بودند                  که مست رقصیدند

ورو به هیچی هست همیشه

                                   کوچیدند

که روزهای درازی تو را نمی دیدند!

و او که تنها بود

هنوز شاعر ماند

و از ستاره گذشت

کویر عریانش 

جزیره ی او را

مهی غلیظ گرفت

و یک هوا ،ارام

درون چشمانش

                          هجوم دریا شد!


+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 14:54  توسط saral | 
سرت را بر سینه ام می گذاری

تا صدای زندگی ام را بشنوی

تلاش دستی که

                             بر طبلی خالی می کوبد

سرت را بر دستانم می گذاری

تا صدای حرکتم را بشنوی

شور رود طغیانی

                            در سکوت

سرت را بر شانه ام می گذاری

تا اشنای درد های قدیمی شویم

سرت را...

بر دیوارهای خانه ام بگذار

ان جا

اقیانوسی می شوم زیر پلک هات

موج می کشم بر ساحلی ایمن از غرق شدن

به دور از عزاداری اب ها و

تصادف سرخ ماهی ها

موج می کشم بر فلات

بر شیار دره ها

موج می کشم بر سیاه وسفید

بر افتاب بر بام

به شستشوی تصویری تنها

بر قامت اینه ای از تو

دریاتر می شوم

موج می کشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/20ساعت 23:6  توسط saral | 
یک روز صبح از خواب بر می خیزی و می بینی

تنها حق نفس کشیدن داری

کرکره ی پرده ها را تمامی پایین کشیده اند

تا ذره نوری

به میعاد شبهای طولانیمان

دعوت نگردد

و شکفتن رازی شد

                                 بر کرانه ی مرداب

و ویرانی پرسش در من

که تو از این همه هیاهو

به دیوانگی چشم های سیاه من پناه می اوری و

از این همه سیاهی

                           به کجا خواهی گریخت!

من می خواستم         روزم را

با رنگ های همه شاد

با اواز گنجشکان اغاز کنم

واز افتاب پنجره ام

وام بگیرم

تصادف عاشق بودن را

و جهان را با همه ی عناصرش

در چارچوب گلبهی اتاقم جا دهم

و ساده فکر می کردم

که حق شاعرانه زیستن دارم!

شکوفه اما

بر درخت مجاور طوفان می میرد!

تو یاد گرفته ای

تو یاد گرفته ای

که مریخ و زمین یک فرق بزرگ بیشتر ندارند

در مریخ گل نمی روید و

در زمین انسان ها یکدیگر را دوست می دارند!

و گاهی هم

به زیباترین اشکال هستی یکدیگر را می کشند

مثل مردی که در جنگل های استوایی سوخت

یا باکره ای زیبا

که همراه گله های گرگ

در سلولی غریب به یغما رفت

درست مثل ما

و

من اما

یک روز صبح که از خواب بر خاستم

و خسته بودم از ادامه و تکرار مبتذل درد

من اما

در چنین روزی دلم می خواهد بمیرم 

                                                        ای یار!

در چنین روزی

                        به زیبایی تمام

                                                      اماده ی مردن خواهم بود! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 20:4  توسط saral | 
سلام دوستان

این شعرو دیروز سر کلاس گفتم

تمام یک ساعت و نیم سر کلاس رو شعر گفتم

بهترینش این بود که واستون می ذارم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به او و ساعت های ۶

دوشنبه هایش

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به درس های چرایی ها

بهار می اید

کلاس ساکت مبهوت

پر از تراوش پروانه می شود امروز

حساب کرده ام

حساب کرده ام

اگر تمام جبر جهان را

به اشتباه یک نگاه زیبایت

حواله می کردند

و سرنوشت همین تخته ی قدیمی بود

تو می توانستی بلند شوی و وسط کلاس رقص شوی

تو می توانستی

به چشم های غریبم

خدا بپاشانی

و در محاصره ی علم

علم بی خواهش

مرا سکوت کنی و معنا

و من چه غمگینم

از این زمان زبان های تلخ و بی باور

و من چه غمگینم

که روزهای درازی است تو را نمی بینم

گذار کن به گذر های گاه گاه دلم

بهانه را بشکن

شراب را بشمار

به پک پک سیگار

به پیک پیک دوار

قسم به عشق

سکوت

به این همه دیوار

که بشکن و بشمار

بهار باش

ببار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/25ساعت 20:2  توسط saral | 
به نفس هایم می گذرند

هزار ترانه ی بارانی

که بغض

 گاهی

سکوت هواست

در نای!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/10ساعت 23:46  توسط saral | 
سلام و

ادامه......................................................................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/07ساعت 0:0  توسط saral | 
به پروانه و شامه اش!                 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید    گفتم که ماه من شوگفتا اگر براید

(دیدار در سواحل لیمو)

می گفت :تنها جزیره باشی و سنگر سکوت

جریان

جادوی عاشقانه ی لاکپشت ها می شود

بر حواشی گیسویت

گفتم: وقتی که نام کسی از سواحل لیمو

بر پیک پیک شرابم

دل بار می شود

دریادلان سرکش شادی

بیدار می شوند

سرمست و شکوفه زنان در مه!

من

میل نمکم

به اشک های غایب تو

مخاطب مستقیم دلکش بوسه به اندوه

گویا

سوغاتی سفیران اشتیاق

گویا

مخلوق شیوه های شاعرانه ی فریاد!

و اه اهواز

اهواز

اهواز

چشم های خسته ی توست

چشم های بسته ی توست

که می بری از من

وجان بر سر شهر

و شهر من بی شهر

اوار می شود!

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/06ساعت 23:47  توسط saral | 
چه بی رحمانه مثال می زند

مرگ نهنگ های عاشق را بر ساحل!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/03ساعت 18:50  توسط saral | 
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام                  خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد            که ازو خصم به دام امد و معشوقه بکام

همیشه واسم شده یه عادت

یه بی حوصلگی و گلگی از روزگار" برای فکر کردن به هنوز واسه ی دلتازگی هنوز فرصت دارم

خدایا شکرت!

نمی دونم تو این دم دمه ی این سال این سیل رفته بر ما چی ارزو کنم واسه انسان واسه هم وطن  واسه دوست چی بگم تا دل اونایی که امسال سر سفره ی هفت سینشون چند تا جای خالی......کسایی که هنوز با همه ی بی مبالاتی روزگار شجاعانه تو چشمای زندگی نگاه می کنن شرمنده ام که به اندازه ی شما ها معنای بزرگی و زندگی و دردهاشو نفهمیدم  امسال سال عجیبی بود فکر کنم زمین رو دور زدم چند سال بزرگتر شدم !ممنونم از روز گار از شما دوستانم که معلمانم بودید

سال اینده حتما سال خیلی خوبی خواهد بود "بیاید مطمئن باشیم!

ما همه شمع و همه پروانه ایم

یکه رو و تکچر و تنها نه ایم......

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 13:0  توسط saral | 
سلام دوستان

چون تازگی ها شعر جدیدی نگفتم که قابل نمایش باشه

یکی از شعرای قدیمی رو که یه عده از دوستان دوست داشتند میذارم سبک کار مثله کارای الان نیست لطفا بهم خرده نگیرید!

ورای رای روی تو

زنم شبی به کوی تو

که کو که کوک کوی تو؟

کجای گریه سوی تو؟!

تن وطن است

وطن تن است

من که تو ام

چند من من است؟!

این که صدای بم   بم است

یا که صدای من کم است؟!

گام به خاک"" دو    مین و نور

سوخت به گام می مینور

پشت شهید این سکوت

رفت سونات ها گل به گل!

غربت و قربتی الی لا  به سل لا بزن دو   را

عشق بزن که کف کند

پست مدرن ماجرا!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 19:13  توسط saral |